تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
تو را به خدا...
 

تو را به خدا ،ای دل من ...

ای دل من تو را به خدا عشقت را پنهان کن .

و آ نچه را که از آن شکوه سر می دهی از بیننده ات مخفی ساز

 که از این کار بهره خواهی برد.

هر کساسرار را فاش سازد احمق و نادان است

چرا که سکوت و پنهان کاری عاشق را سزد.

ای دل من ،تو را به خدا هر گاه جوینده ای به نزد تو آید و از آنچه بر سر تو آمده بپرسد

فقط دم فرو بند و همه چیز را کتمان کن.

ای دل اگر گفتند :کچاست آنکه  تو را یه او عشق می ورزی،بگو:

دیگران را گرفتار خود ساخته،آنگاه ادعای آرامش کن .

ای دل من تو را به خدا عشقت را بپو شان .

عشق در روح به سان باده در ساغر است که بین آنها جدایی در کار نیست .

ای دل من به خاطر خدا درد و رنجت را پیش خود نگه دار.

اگر دریاها فریاد برآورند و افلاک در هم کوبیده شوند تو سالم می مانی.

 

(جبران خلیل جبران ـکتاب تازه ها و طرفه ها)

 

 

پ.ن)بي تو به سامان نرسم/ اي سر و سامان همه تو

                                                               اي به تو زنده همه من/اي به تنم جان همه تو

پ.ن)دستتو خوب تکون بده برای این دل کبود

                                                             شاید که از یادت بره میو نمون هرچی که بود

دستتو خوب تکون بده تا که من از یادت برم

                                                            نذار که اشکات بریزه گریه نکن به خاطرم

 

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:46 |

پيامبر عشق
پيامبر عشق

عشق آندم که خواندت روان شو ,گرچه راهش سخت و تند شيب.
آن گه که بال هايش در برت گيرد به آن نگاه دار ,گرچه شمشيرپنهان در افکارش
زخم آورست و پر آسيب .
آن گه که با تو سخن گويد باورش کن ,گرچه صدايش چون باد شمال ,
باغ روياهايت در هم شکند .
هم تاجت بر سر نهد و هم بر چليپايت کشد.
گه رشدت دهد ,گه هرس شايدت کرد .
 به بلندايت بر آيد و نازک ترين شاخه هاي جنبان در آفتابت را نوازش کند .
به ريشه هايت نيز فرود آيد و ژرف ترينشان را که به دل زمين چسبيده ,به
لرزه در آورد .
چو سنبله ي ذرت به خويشتنت نگاه دارد ,چو خرمن کوبان ,از پوست برهنه ات دارد .
به پرويزن ريز آوند خود بيزدت و از خاشاک آزادت کند.
به سنگ درشت خود کوبدت و سپيدت سازد .
آن گه که بورزدت تا که نرم و سازش پذيز شوي .
و بر آتش قدسي خويش نهد تو را که نان مقدس شوي از براي سور سپنت خدا.
و اين همه را عاشق با تو کند تا مگر راز هاي دل دريابي و از سر آن ,پاره اي
از دل هستي گردي.
اما اگر از ترس تنها آرامش عشق و لذت آن جويي ,بهتر آن است که برهنگي خود
پوشي و از آسياب عشق به سلامت پاي کشي .
به جهان بي فصل خويش خنده زني ,اما نه تمامي خنده ي خويش را ,و بگريي ,
اما نه تمامي اشک خويش را .
عشق تنها خويش را دهد و تنها از خويش ستاند .
عشق نه تصاحب کند ,نه تصاحب گردد,زيرا که عشق بر خويش بسنده است .
آن دم که عاشق شوي نشايد که گويي خداوند در من است .بلکه گويي
"من در دل خدايم
"
و مپندار که تو عشق را هدايت تواني کرد ,زيرا که عشق اگر تو را شايسته يابد
به راه خود هدايت کند .
عشق سري جز بر آوردن خويش ندارد .
اما اگر عاشقي و شوقي داري بگذار شوق تو آن باشد که :
آب شوي و چون جويباران در شب نغمه سرا
درد احساس شکننده را دريابي
از ادراک عشق زخماگين گردي
خود خواسته و شادمان خون ريزان باشي
سحر گاهان با دلي پر گشاي بيدار شوي و سپاس روز ديگر با عشق گزاري
نيمروز بياسايي و در نشئه ي عشق شناور گردي
پسين گاهان سپاسگزار به خانه باز گردي
و شبان گاهان به آفرين معشوق در دل و سرود ستايش بر لب سر به آسايش نهي.

 

کتاب آوای جبران                                        

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 20:16 |

حالا چرا...

 

آمدي  جـانـم به  قربانت  ولـي حالا   چــرا؟

بي وفا  حـالا  كه  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل  ايـن زودتر مي خواستي حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

وه   كه   با    اين  عمر هاي   كـوتـه    بي اعتبار

اين   همه   غافل شدن از چون مني شيدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده   بود

اي لب    شيرين !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

اين قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پريشان  مي كند

در   شگفتم   من   نمی پاشد ز  هم   دنيا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  اي  بلبل  طبع حـزيـن

خامشي   شـرط   وفـاداري   بــود  غوغا  چـرا؟

شهريارا    بي حبيب    خــود    نمي كردي   سفر

راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟

 

 

                                                                   

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 15:39 |

شاعرم من !

چشمه اي زلال که جان هاي تشنه را سيراب مي کنم.

درختي که خستگان در سايه سارم مي آسايند .

ناني هستم براي گرسنه .

پرنده اي آوازه خوانم که دل هاي شکسته را تسکين مي دهم .

ابر سپيدم از افق هاي دور مي آيم .

آمده ام تا موعظه کنم عشق را و زيبايي را .

ساده ام ومهربان .

دانه هاي دلم را در کشتزار محبت کاشته ام .

در انتظار موسم درو هستم من .

از شما جز لبخند چيزي نمي خواهم .

خواب شما ،خواب را در چشمان تر من مي شکند .

شاعرم من .

شاعري عاشقم من .

 

(جبران خليل جبران)

 

پ.ن)اصلا بگو که دوست داري اين جور دوستت داشته باشم ؟!!!

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟!!!

حتي اگه دلت نخواد اسم تو ،تو قلب منه ،چهره ي تو يادم مياد وقتي که بارون ميزنه ....

                                                       

                                                  پاينده باشيد و پايدار

 

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 20:2 |

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص د ریا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شد دل بَرمَکن باز آ
درِاین خانه دق الباب کن واکردنش با من
 به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک وبد را جمع و منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر ومعنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

 

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 16:7 |