تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
                                       سلام

سلامی به وسعت آسمان به همه ی دوستانم

 از تازه گرفته تا کهنه....

با خودم گفتم اگه بخوام مثل دفعه های گذشته یه متن از پسش تعیین شده بنویسم

نهایت کلیشه ای خواهد بود ،گفتم بهتره کمی با هم صحبت کنیم...

اول:واقعا شرمنده که به شما دوستان گلمممممممم نتونستم سر بزم من کوچیک شما

هم هستم ولی باور کنید به وب های همتون اومدم و مطلباتون رو در حد توان و تا جایی که

زمان به من اجازه میداد خوندم...نامردی نکردم

دوم:من دیگه نمیتونم تو روی آقای (علی)مبتدی نگاه کنم اینقدر که منتظرشون گذاشتم...

سوم:من باید خدمتتون عارض بشم که کامپیو ترم ویروسی شده در حد تیم ملی

واسه همین جز کامنت وب خودم کامنت وبهای دیگه باز نمیشه واسه همین آپ کردم چون

کامپیوترم باید بره سلمونی....

چهارم:با این اوضاع و احوالات مجبورم که جوابی رو که قرار بود به آقای مبتدی بگم رو توی

وبم بنویسم...

امیدوارم تشریف بیارند و بخونن ....منتظر همتون هستم که بیاید ...

صبر کنین کامپیوترم درست شه اونقدر میام وب هاتون تا کچل شید بهم بگید :

پریا خانوم خواهشا دیگه نیاید....

            راستی متن سکوت توی آپ قبلیم نوشته ی خودم بود

جواب آقای (علی)مبتدی:

رنجي عظيم بر قلبم سنگيني مي كند ,مي فشارد قلبم را..... بي آنكه توجهي داشته باشد. مي رنجم از آنكه آدم هاي انسان نماي زيادي اين كره ي خاكي را اشغال و جا را بر بقيه تنگ كرده اند.آدم هايي كه دم از آدميت ميزنند اما اگر به پايش بيفتد بدترين رفتارهاي غير انساني را از خود بروز مي دهند. و چنان رنگ عوض مي كنند و به روي خود نمي آورند انگار نه انگار كه همان آدم قبلي هستند .... واي از اين زمانه واي....كه چه چيزهايي نميبينم
چقدر آدم ها شبيه به هم و چقدر متفاوت هستند . چقدر نزديك و چقدر از هم دورند....مي فشارد قلبم را رنجي عظيم...
كاش مي توانستم توصيفش كنم ....كاش...
خوشا به حال آنانكه افكار خود را به رشته ي تحرير در مي آورند
خودم را دلداري مي دهم و مي گويم : به قول هريت بيچر استو
(هنگامي كه جسم را كشتيد ديگر كاري از دستتان بر نمي آيد و سرانجام ابديت در كار است)
ابديت ..چه واژه ي پر معنايي؟؟؟
چه اندازه پرمعنا كه خودم معنايش را درك نميكنم
از ديكران كه بگذريم به خودم ميرسم...به خودم
كه چقدر كوتاهي كردم..در حق خودم ...در حق ديگران
گاهي با خود مي گويم:
سهم ما اينه شايد... زياد و كم
وگاهي مي گويم:
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ ...كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم....
چه اندازه دوست داشتم مثل جمال بالاس در سن 16سالگي براي خودم كسي بودم
و براي ديگران و بنده اي كه خداوند به وجودش فخر كند
برايم دعا كن...برايم از يگانه ي هستي بخواه كه مرا برساند به آنچه كه مي خواهم...
اشك در چشمانم به افق مي نگرم ... به طلوع خورشيد در اين آسمان بي كران كه من از خورشيد هم كمترم...
تلاطمي بي پايان در وجودم...
امواجي خروشان كه مرا به تحرك واداشته ...نمي دانم ..نمي دانم پاهايم مرا به كدامين سو مي برند...مي خواهم اشك بريزم..اما اشك را نيز در وجودم خشكانيده اند...اين چه دنيايي است؟؟
عجيب دنيايي است عجيب...
   من كوير را خواستارم و مي خواهم سر بر بالش كوير بگذارم آن هم پر از آهنگ تنهايي است
آن هم پر از صحبت جدايي است
_مي خوام يه چيزي رو بي پرده بگم_
  من مي ترسم.. مي ترسم اگر  چشمم را ببندم ,معجزه بيايد و من در خواب باشم
ميترسم بميرم و يادم از خاطر همه محو شود
چه ميشود نام من هم مانند انيشتين تا ابديت جاري باشد؟؟؟
اگر من را رها مي كردند  مي گذاشتن بروم...
الان توي يك كوير در عمق يك دريا و يا در اوج كوه و شايد در قعر جنگلي بودم
در ميان انبوهي كتاب  زندگي مي كردم
بي آنكه بترسم...
دلم مي خواهد ريه هايم را از ابديت پر و خالي بكنم
اما در اين هواي محدود چيزي جز فنا نيست
احساس نا بودي همه ي وجدم ..درون و برون ..را فرا گرفته...
اشك مي ريزم هنگامي كه صاحب نظريه ي پارادوكس اطلاعات را ميبينم گرچه نامش در خاطرم نيست ولي مي بينم جانش را ,جسمش را فداي اهدافش كرده
به اهدافم كه فكر مي كنم  ياد آن پسر در كتاب فرو شي مي افتم كه چه طور بدون آنكه مرا بشناسد به من گفت :درس بخوان كه هدفت تنها با درس خواندن محقق خواهد شد..؟؟؟
واي بر من واي كه با اين گوش هاي سالم و چشمان بينا و ظاهري كه ديگران مي گويند زيباست دست روي دست مي گذارم و فراموش ميكنم به آينده كه رسيدم تهي تر از ليوان محتاج به آب خواهم بود..
واي بر من ... واي

                                     از همه ی شما بزرگواران ممنون

                                                           

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 23:31 |

                                   سکوت

آدمی در سکوت می شکند ،اسیر میشود

آدمي در تنهايي روح خود را از ياد مي برد

تنهايي آدميت را از آدمي مي گيرد

سكوت به آدمي فرديت مي بخشد

پس بيا...

پس بيا دست در دست يكديگر دهيم

و...

 سكوت را از وجود خويش تهي گردانيم

پس بيا تنهايي را نابود كنيم

و آدميت را به آدمي باز گردانيم...         

           شهادت امام حسين (ع)را به شما دوستان هميشگي

                                   تسليت مي گم 

 تا يادم نرفته بايد بگم ممنون از همه ي دوستاني كه به من سر زدن.

هر روز كه ميديدم يه نظر اضافه شده توي دلم قند آب ميشد واقعا ممنون

راستي عزيزاني كه من واسشون نظر ندادم واسه خاطره اين بوده كه:

كامپيوترم( البته منظورم رايانه است) غات زده توي بعضي از بلاگ ها نميره

البته گاهي اوقات...

يكي از اون بلاگ ها مال آقا محمد بود كه ديوونه شدم ولي آخرشم  نشد برم

ازشون تشكر كنم كه قدم رنجه فرمودند ،منظورم هر دوتا آقا محمد هستنـد

 به اضافه ي علي آقا كه در اين راه گيسوان خود را از دست دادم

                                        موفق باشيد

                                                   

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 14:24 |

توي تاريكي اتاقم... پشت پنجره ...چشم انتظار
چشم انتظار يه ندا
يه صداي گرم
كه پاسخم را بدهد
پاسخ اين سوال كه مرا به تحرك وا داشته است
يا بالاخره.... هر شب در روياهايم مي ديدمش
نمي دانم.... نمي دانم چه خواهد شد
پاي تلفن ميخ كوب شده  بودم.....
لحظه هاي تيره و تار
تؤام با صداي تلخ نا اميدي
شب هاي بي پايان
دقيقه هاي ساكن
سكوت,خاموشي
اينك زندگي در هيچ كجا چنين دشوار نيست
و باز گشتن ناممكن
نمي دانم......نمي دانم
سرگردانم
چه خواهد شد؟؟
شب با همه ي سختي اش و دقايق با سكوت خود
سپري مي شدند
اشك در چشمانم .....ناگهان
.......
..
.
صداي تلفن مرا از جاي كند
...
صداي گرمي به من صلام مي داد
و به من گفت
فردا.......تعطيله

 هورا ....هورا ......هورا
من پاسخم را گرفتم
كتابامو پرت كردم......
رفتم پاي تلويزيون........

                                                               

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 23:49 |

سلام

تو روخدا بی حوصلگی نکنید

همشو بخونید پشیمون نمیشید.....زن جواني در سالن پرواز فرودگاه انتظار فرارسيدن ساعت پرواز خود را مي كشيدو ازآنجا كه چند ساعت ديگر به زمان پرواز مانده بود تصميم گرفت كتابي بخرئ وبه مطالعه بپردازد همچنين پاكتي شيريني خريد تا با خوردن آن سرگرم شود. زن جوان
روي يك صندلي نشست و مشغول مطالعه ي كتاب شدچند دقيقه بعد مردي كنارش نشست ومجله اي باز كرد ومشغول خواندن آن شد......
وقتي زن جوان اولين شيريني را از پاكت برداشت مرد نيز يك شيريني برداشت و مشغول خوردن آن شد
زن از حركت مرد بسيار عصباني شد

 اما خاموش ماند وبا خودش گفت:
عجب مرد پر رويي بدون آنكه از من اجازه بگيرد دست برد و يكي از شيريني هايم را برداشت حيف كه رويم نميشود واگرنه ميدانستم به او چه بگويم!!!!
چند لحظه بعد زن شيريني ديگري برداشت ومرد نيز همان عمل را تكرار كرد....!!؟؟
زن جوان لحظه به لحظه بر عصبانيتش افزوده ميشد اما به سختي جلوي خود را گرفت وچيزي نگفت
وقتي تنها يك شيريني در پاكت ماند زن با خودش گفت: دوست دارم ببينم اين مرد فرصت طلب اكنون چه خواهد كرد؟؟
لحظه اي بعد مرد شيريني را از وسط به دو نيم  كرد و نيمي از آن به دهان گذاشت ...!!!
زن كه از شدت عصبانيت در حال انفجار بود ،اخمي به چهره آورد وسايلش را جمع كرد
بلند شد و از آنجا رفت...
وقتي زن روي صندلي هوا پيما نشست كيفش را باز كرد تا عينكش را سر جايش بگذارد
ناگهان از تعجب سر جايش خشكش زد...؟؟!!؟؟
پاكت شيريني دست نخورده داخل كيفش قرار داشت...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در واقع او در سالن پرواز از شيريني هاي مرد كنار دستي خود خورده بودو فراموش كرده بود پاكت شيريني اش را از كيفش بيرون بياورد.
زن جوان بسيار خجل و شرمنده شد
در تمام لحظاتي كه او به خاطر پر رويي مرد از عصبانيت به خود مي پيچيد
مرد بزرگوارانه در كمال بخشش شيريني هايش را با او تقسيم كرده بود
زن نميدانست چكار كند؟؟؟؟
هواپيما به پرواز در آمده بود و امكان ديدار مجدد آن مرد ومعذرت خواهي از او ديگر وجود نداشت
در زندگي 4 چيز وجود دارد كه هرگز باز نميگردد
كلمه اي كه از دهان خارج مي شود
تيري كه از كمان خارج مي شود
فرصتي كه به پايان مي رسد
زماني كه مي گذرد

                                   عید بر شما دوستان گلممممم

                                                      مبارک

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 22:37 |

سلام

میگن سلام سلامتی میاره

پس هزاران هزار سلام نثار تو....!!

ای خوب من...!

یادمان باشد اگر پنجره را بستیم باد بی تقصیر است!!!

من برانم که درین دنیا

 خوب بودن،بخدا ،سهل ترين كاراست

ونميدانم كه چرا ؟؟

انسان تا اين حد

با خوبي بيگانه است

وهمين درد مرا سخت مي آزارد....!!!

راستي از همه ي دوستاني كه به من سر زدن ممنون

 

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 22:35 |

سلام

 من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خا نه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

ويك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم....

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 18:25 |

به دریا شکوه بردم از شب دشت       

وز آن عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که میگفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز میگشت 

خدایا!!!

ای خوب من ...........

بهانه ی رویشم را از من مگیر!

دوستان من بدانید که:

زندگی سخت نیست *سختش می کنیم

دل ها تنگ نیست *تنگش می کنیم

عشق قشنگ نیست*قشنگش می کنیم

دل هیچ کس سنگ نیست*سنگش می کنیم

                      پاینده باشید

                                 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 18:0 |

نردبان

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت.

از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:

خدا کجاست؟؟

وصدای مادرانه ای پاسخ می دهد:

خدا در جنگل است عزیزم..

چکار میکند؟؟؟

ومادر می گفت: دارد نردبان می سازد.

دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاها شب گم شد.

سالها بعددزدی از نردبان خانه ی حکیمی بالا می رفت.

از شیار پنجره شنیدکه کودکی می پرسد:

خدا چرا نردبان میسازد؟؟؟؟

حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش از آن

پایین آمده بود و رو به کودک گفت:

برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد......

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 14:52 |

سلام..!

سلام به تو دوست عزیز..

از اینکه به خونه ی مجازی من قدم گذاشتی هزاران هزار بار"ممنون"

راستی"میلاد مسیح (ع) بر شما دوستان خوبم مبارک"

                             فعلا

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 14:39 |