|
سلام.... سلامم را تو پاسخ گوي ,در بگشاي ! منم من ,ميهمان هر شبت ,لولي وش مغموم منم من,سنگ تيپا خورده ي رنجور منم,دشنام پست آفرينش ,نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم ,همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در ,بگشاي .دلتنگم... حريفا...!ميزبانا..! ... .. . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...!!! ________________ پریا
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 جستجو
پیوندها
علي زندي فر
دوست خوبم شبكه 4 مرضيه جون خبرنگار خديجه جون مهدي رسم زندگي محمد جون محمد رضا کاظم آقا منتظران کتايون يک دوست به نام زندگي يلدا امين رضا احمد آخرين رستاخيز از ديار آشنا آقا رضا منصور مهتا ميثـــــــــــــــــــــــــم رضا(چه آسان ميشود از ياد رفت) شاهــــــــين ســـــــــــــارا مهران فاطمه بـــــــــــهرام غزل قصر قرمز غم نوید کاوش باغ بارون زده حس غريب سرزمين بهترين ها ياد محبت و زيبايي ياران **فردين** نابود و خاکستر گشته ايم باران سبز آنا آخرين ايستگاه شب بريهه سکوت(مهدي) ندا کلبه باران (فرشيد) انجمن شاعران مرده شيرين هر کسي به رسم دوستي دلم را شکست تفريح سرگرمي(ابوالفضل) سياه و سفيد نگين غزل کوهيار blogfa شعر و ادب سبو اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل زتنهايي به جان آمدخدارا همدمي چشم آسايش که داردازسپهر تيز رو ساقيا جامي به من ده تا بياساييم دمي زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديدوگفت صعب روزي بلعجب کاري پريشان عالمي سوختم در چاه صبر از بهرآن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي در طريق عشقبازي امن وآسايش بلاست ريش باد آن دل که بادرد تو خواهد مرهمي اهل کام و ناز رادرکوي رندي راه نيست رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي آدمي در عالم خاکي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي خيز تا خاطربدان ترک سمرقندي دهيم کزنسيمش بوي جوي موليان آيد همي گريه ي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق کاندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي
|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 7:9
سلام
سلام از همه ی شما دوستان گلم که به تولدم اومدید تشکر... دوستام از جمله مهتا و نینا منو کشتن ...اعدام کردن که بنویس ...بنویس آپ کن دیگه ...زود باش..زود باش بگو ما واست چی خریدیم.....بگو دیگه ..بزن سینه ی وبت تا همه بدونن خلاصه منو خفه کردن.... اومدم بگم نکنه منو شبانه بکشن....ارزش نداره... ببینید این مال دنیا چه کار هایی که نمیکنه... فکرش رو بکنید ...مهتا خانوم توی موبایلش به جای من عکس یه دسته ا اسکناس گذاشته هر وقت من واسش تک می زنم عکس پول میفته.... به خدا نصفه شبی منو مجبور کردن بیام اونم چی...با این همه امتحان بگم واسم چی کادو خریدن..بذارین بگم اینا که جون دادن.... مهتا و نینا خانوم ما رو خجالت دادن و واسه ی تولدم...یه چیزی رو خریدن که من عاشقش بودم...هشت کتاب سهراب سپهری راستی تا منو گیو تین نزدن بگم که واسم یه بلوز اسپرت نارنجی خریدن... و ...هدایایی از این قبیل..راستی یه خبر مهتا خانوم رفتن پیست اسکی و تیوپ سواری از روی تیوپ افتادن زمین از چنذین ناحیه تاب برداشتن.. از جمله از ناحیه ی مخ و گردن..و.... راستی ساعت ۶ بود که یه هو یه چیزی به ذهنم رسید و روی کاغذ نوشتمش اومدم اینجا واسه ی شما هم بنویسم تا نظرتون رو را جعه به اون بدونم... می آیم... روزی که تو دگر نیستی و پرچم های گل ها تو را از درون واشده ی خود فریاد می زنن روزی که تو دگر نیستی و برف ها به قلب آتشین زمین راه یافته اند و تنهایی من ،مرا خفه کرده.. می آیم ـمی آیم روزی که تو دگر نیستی و فراموشی زمین،مریخ را هم فرا گرفته و دیگر به فروغ خورشید اعتنایی نیست ... ای مفهوم والای ابدیت... دیر می آیم ..خواب می مانم می آیم ..اما روزی که تو دگر نیستی و چه بد روزی خواهد بود روزی که غم ها ذوب شده اند و ما را غرق در خودمی کنند و من خفه در تنهایی خود روزی که قاصدک ها پرپر می شوند.. از همه ی شما ممنونم .... همیشه..
|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 23:55
سلام
سلامی به وسعت آسمان بی کران به تو.... بیننده ی عزیز و غیور... سلام به تو بیننده ی عزیز و غیور سلاااااااااااااااااااااااام به تو بیننده ی عزیز و غیور امیدوارم همه ی شما دوستان گلم در سلامتی کامل به سر ببرید... هوووووووووووووووووو... می دونید چه خبره؟؟؟ نه....؟؟؟ نمی دونید ....؟؟؟ من ۱۷ ساله شدم...
دوست دارم یه چیزی بهتون بگم.... خدا آفریننده است، نویسنده نیست،فرستنده هم نیست خدا دین را نفرستاد بلکه در عمق جان من و تو آفرید... قشنگ بود نه..؟؟؟ میدونستم... راستی همه توی تولدشون به مهموناشون کیک و شیرینی و ....میدن اما حالا که من از شما ها دورم... یکی از شعر های سهراب رو هدیه میدم...چه طوره؟؟؟ آسمان ,آبي تر خوب بود..؟؟ خوشتون اومد؟؟؟ راستی دیدید اومدم به همتون سر زدم؟؟؟ |+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 16:39
|