تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نو مبارک
 
نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 | موضوع:
صلام ....

صلام به شما دوسط های دوسطداشطنی ...

از خدای بذرگ ممنونم که به من بار دیگر فرست داد تا به بیکران حستی

صلام کنم..شکر

ببخشید حا ..اگه می بینید که یکم نه ضیادقات املایی دارم

به این خاتره که بابام رفته صفر و فرحنگ لقت رو هم با خودش برده

منم می خواسطم آپ کنم دیدم راحی نیست مجبور شدم که برم

خونه ی حمسایمون و از

میگم چغدر آپ کردن سخطه...خداییش سخط نیسط؟؟؟

به مولا سخطه......

 اونا فرحنگ لقت قرز بگیرم گفتن:

ما رسم نداریم کتاب قرز بدیم ...حمسایه ی بعدی گفت:

ما رسم نداریم کتاب بخریم ....حمسایه ی آخری هم گفت :

ما رسم نداریم بریم مدرصه چه برصه که کتاب بخریم...

نا امید ...داشتم برمی گشتم که...

یادم اومد شاید این خونه ای که طازه مستجر ش اومده شاید

داشته باشن در زدم یه دخطر ۱۷ـ۱۸ ساله اومد در رو باذ کرد

ماجرا رو واصش طعریف کردم گفت :...من خودم یه پا استادم نیازی

به کتاب نیثت ..الانم اون پیش منه و داره کمکم میکنه..

خدا خیرش بده...

نکته ی عاموزشی این آپ این جا بود که....

           شـمـــــــــــــــــــــــــــــــا بگيد.....؟؟؟؟  

                                       

 

 

نوشته شده توسط پریا در جمعه هفدهم اسفند 1386 | موضوع:
کودک حلوافروش
سلااااااااام

امید وارم حال همه ی شما دوستان وبلاگی خوب باشه از همه ی شما که به من لطف دارید ممنونم و به شما دوستانی که برای اولین بار به من سر میزنید خوش اومد می گم....

      امید وارم از این داستان کوتاه مثنوی معنوی مولانا خوشتون بیاد

 

 

در روزگار قديم مرد خير انديش بلند نظري  به نا شيخ احمد خضرويه  زندگي مي کرد.او در خدمت به مردم و سامان دادن زندگي آنهاکوشش فوق العاده  داشت و چون در جامعه اعتبار داشت از مردم قرض مي گرفت و به بينوايان وام ميداد.خداوند با اشکال گوناگون قرض او را ادا مي کرد.
در يک  وقت قرض او به چهار صد دينار رسيده بود.
تا روزي فرا رسيد که احمد خضري نشانه هاي مرگ را در
خود احساس کرد.طلبکاران نيز فهميدند دور او جمع شدند و قرضهاي خود را که به او داده بودند مطالبه مي کردند.
شيخ به آنها گفت :به بينوايان کمک کنيد و از لطف و کرم خدا بد گمان نباشيد.اما طلب کار ها در انتظار وصول طلب خود بودند.
شيخ به آنها مي گفت :براي خدا آسان است که چهارصد
دينار به من برساند تا همه ي بده کاري هاي خود را ادا کنم
ولي آن شيخ چنان تهي دست بود که حتي غذايي در خانه نداشت که نزد مهمان بگذارد.در اين هنگام  ناگهان شنيد که کودکي در بيرون خانه  حلوا مي فروشد. به خدمتکار گفت:برو همه ي حلوا هاي کودک را بخر و بيار تا نزد مهمانان بگذارم.خدمتکار نزد کودک حلوا فروش رفت و طبق حلواي او را به نيم دينار خريد.کودک طبق حلوا را آورد و نزد مهمانان گذاشت و مهمانان همه ي آن را خوردند کودک طبق
خالي را برداشت و از شيخ مطالبه ي نيم دينار خود را کرد
شيخ احمد گفت :فعلا پول ندارم و مقروض هستم و در بستر مرگ مي باشم . به من مهلت بده.
کودک طبق خود را بر زمين زد و ناله و گريه اش بلند شد .
او و همه ي طلب کار ها زار زار مي گريستند و تقاضاي طلب خود را مي کردند و شيخ احمد به آنها مي گفت:صبر کنيد خداوند از راه لطف و کرمش قرض هاي مرا ادا مي کند.ولي کودک حلوا فروش با گريه مي گفت من استادي دارم که اگر با دست خالي به سوي او باز گردم مرا مي کشد.
شيخ احمد همچنان با کمال آرامش به عطاي الهي اميد وار بود و مي گفت حوصله کنيد خداوند قرضهاي من را خواهد داد.
ناگهان خدمتکار وارد خانه شد و در دستش طبق هديه اي بود نزد شيخ گذارد.(مرد سخاوتمندي شنيده بود که شيخ در محاصره ي طلبکار ها قرار گرفته و خدا دل آن رانرم کرده بود تا مبلغي را به عنوان هديه نزد شيخ بفرستد)؟
شيخ کاغذ پيچيده ي داخل طبق را گشود و چهار صدو نيم دينار در آن يافت.همه ي قرض هاي خود را با آن هديه  ادا کرد.طلبکار ها با کمال شرمندگي به عذر خواهي پرداختند و از شيخ خواستند آنها را ببخشد.شيخ همه ي آنها را بخشيد و گفت :من از خدا خواستم قرض هايم را ادا کند ,ديديد که ادا کرد و اکنون با آرامش خاطر از اين دنيا رهسپار آخرت هستم.آري تا کودک حلوا فروش اشک نريزد درياي بخشش خدا به جوش نمي آيد :
تا نگريد طفلک حلوا فروش
بحر بخشايش نم آيد به جوش
اي برادر غافل مباش منظور از طفل مردمک چشم توست .
اگر مي خواهي مشکل تو حل شود اين مردمک را در درگاه خدابه گريه در آور
:

گر همي خواهي که مشکل حل شود    خار محرومي به گل مبدل شود
گر همي خواهي که آن خلعت رسد       پس بگريان طفل ديده بر جسد

 

          ممنونم که همیشه به من لطف دارید ...دوستون دارم

 

 


 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 | موضوع:
سلام
سلامي به بلنداي سرو و به غمگيني گريه هاي نهانم در زير
پوست شب...
دلم گرفته..به قول سهراب(سپهري)دلم عجيب گرفته..
...
..
.
چرا گرفته دلت؟مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال ميکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني ....عاشق
و فکر کن که چه تنهاست..
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بي کران باشد
...
امروز در دبيرستان ما خون مي باريد..
يکي از گل هاي مدرسه پر پر شده بود...و
نشاط دبيرستان ما..پيش خدا رفته بود
وچون خدا روي زمين ,ميان ما غريب است مجبور شد
که به آسمان برود...واي بر من غافل
تنها چيزي که مي تونم بگم اينه که...
قدر آن شيشه بدانيد که هست    
نه در آن موقع که افتادو شکست

***

گزیده ای از دفتر اول مثنوی

فرار از چنگال مرگ
در زمان حکومت حضرت سليمان مردي ساده انديش
در حالي که وحشت و نگراني اورا فرا گرفته بود وبر ترس
چهره اش زرد و لبهايش کبود گشته بود,سراسيمه به
سراي سليمان آمد و با عجز و لابه گفت:اي سليمان
به من پناه ده!!
سليمان (که پناه گاه مستضعفان و بيچارگان بود,به او توجه
خاصي کرد)فرمود:چه شده است؟؟و حاجتت چيست؟؟
او عرض کرد :امروز عزرائيل با خشم به من نگاه مي کرد.
بر اثر آن وحشت کردم و اينک به محضر شما پناه آورده ام
از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهي که مرا از اين جا
(فلسطين)
به هندوستان ببرد تا از چنگ عزرائيل رهايي يابم
.
باد را فرمود تا او را شتاب      برد سوي خاک هندستان بر آب
روز بعد در وقت ديدار سليمان با شخصيت ها سليمان
عزرائيل را ديد و از او پرسيد:چرا به اين بي نوا با چشم
خشمگين نگريستي به طوري که بر اثر آن مضطرب شد و از
وطن آواره گشتو بي خانمان گرديد..؟؟
عزرائيل در پاسخ گفت :خداوند فرمان داده بود که روح آن
مرد را در هندوستان قبض کنم ولي من او را (ديروز)در
اينجا ديدم و حيران گشتم که اگر صد پر داشته باشد
قادر نيست که خود را به هندوستان برساند.!!؟
من طبق فرمان حق براي قبض روح او به هندوستان رفتم
او را آنجا يافتم و جانش را قبض کردم:

چون به امر حق به هندوستان شدم     ديدمش آن جا و جانش بستدم
بنابراين نمي توان از مرگ گريخت.حال که چنين است
بايد براي رفع نگراني ها به خدا پناه برد وبر اوتوکل کرد:
تو همه کار جهان را همچنين                      کن قياس و چشم بگشا و ببين
از که بگريزيم از خود اين محال              از که برتابيم از حق اين وبال

                                    

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 | موضوع: