|
سلام.... سلامم را تو پاسخ گوي ,در بگشاي ! منم من ,ميهمان هر شبت ,لولي وش مغموم منم من,سنگ تيپا خورده ي رنجور منم,دشنام پست آفرينش ,نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم ,همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در ,بگشاي .دلتنگم... حريفا...!ميزبانا..! ... .. . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...!!! ________________ پریا
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 جستجو
پیوندها
علي زندي فر
دوست خوبم شبكه 4 مرضيه جون خبرنگار خديجه جون مهدي رسم زندگي محمد جون محمد رضا کاظم آقا منتظران کتايون يک دوست به نام زندگي يلدا امين رضا احمد آخرين رستاخيز از ديار آشنا آقا رضا منصور مهتا ميثـــــــــــــــــــــــــم رضا(چه آسان ميشود از ياد رفت) شاهــــــــين ســـــــــــــارا مهران فاطمه بـــــــــــهرام غزل قصر قرمز غم نوید کاوش باغ بارون زده حس غريب سرزمين بهترين ها ياد محبت و زيبايي ياران **فردين** نابود و خاکستر گشته ايم باران سبز آنا آخرين ايستگاه شب بريهه سکوت(مهدي) ندا کلبه باران (فرشيد) انجمن شاعران مرده شيرين هر کسي به رسم دوستي دلم را شکست تفريح سرگرمي(ابوالفضل) سياه و سفيد نگين غزل کوهيار blogfa شعر و ادب سبو اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نو مبارک
|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 7:49
صلام ....
صلام به شما دوسط های دوسطداشطنی ... از خدای بذرگ ممنونم که به من بار دیگر فرست داد تا به بیکران حستی صلام کنم..شکر ببخشید حا ..اگه می بینید که یکم نه ضیاد به این خاتره که بابام رفته صفر و فرحنگ لقت رو هم با خودش برده منم می خواسطم آپ کنم دیدم راحی نیست مجبور شدم که برم خونه ی حمسایمون و از میگم چغدر آپ کردن سخطه...خداییش سخط نیسط؟؟؟ به مولا سخطه...... اونا فرحنگ لقت قرز بگیرم گفتن: ما رسم نداریم کتاب قرز بدیم ...حمسایه ی بعدی گفت: ما رسم نداریم کتاب بخریم ....حمسایه ی آخری هم گفت : ما رسم نداریم بریم مدرصه چه برصه که کتاب بخریم... نا امید ...داشتم برمی گشتم که... یادم اومد شاید این خونه ای که طازه مستجر ش اومده شاید داشته باشن در زدم یه دخطر ۱۷ـ۱۸ ساله اومد در رو باذ کرد ماجرا رو واصش طعریف کردم گفت :...من خودم یه پا استادم نیازی به کتاب نیثت ..الانم اون پیش منه و داره کمکم میکنه.. خدا خیرش بده... نکته ی عاموزشی این آپ این جا بود که....
|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 13:34
کودک حلوافروش
سلااااااااام
امید وارم حال همه ی شما دوستان وبلاگی خوب باشه از همه ی شما که به من لطف دارید ممنونم و به شما دوستانی که برای اولین بار به من سر میزنید خوش اومد می گم....
در روزگار قديم مرد خير انديش بلند نظري به نا شيخ احمد خضرويه زندگي مي کرد.او در خدمت به مردم و سامان دادن زندگي آنهاکوشش فوق العاده داشت و چون در جامعه اعتبار داشت از مردم قرض مي گرفت و به بينوايان وام ميداد.خداوند با اشکال گوناگون قرض او را ادا مي کرد.
|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 17:20
سلام
سلامي به بلنداي سرو و به غمگيني گريه هاي نهانم در زير پوست شب... دلم گرفته..به قول سهراب(سپهري)دلم عجيب گرفته.. ... .. . چرا گرفته دلت؟مثل آنکه تنهايي چقدر هم تنها خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي دچار يعني ....عاشق و فکر کن که چه تنهاست.. اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بي کران باشد ... امروز در دبيرستان ما خون مي باريد.. يکي از گل هاي مدرسه پر پر شده بود...و نشاط دبيرستان ما..پيش خدا رفته بود وچون خدا روي زمين ,ميان ما غريب است مجبور شد که به آسمان برود...واي بر من غافل تنها چيزي که مي تونم بگم اينه که... قدر آن شيشه بدانيد که هست نه در آن موقع که افتادو شکست *** گزیده ای از دفتر اول مثنوی فرار از چنگال مرگ
|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 23:42
|