|
سلام.... سلامم را تو پاسخ گوي ,در بگشاي ! منم من ,ميهمان هر شبت ,لولي وش مغموم منم من,سنگ تيپا خورده ي رنجور منم,دشنام پست آفرينش ,نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم ,همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در ,بگشاي .دلتنگم... حريفا...!ميزبانا..! ... .. . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...!!! ________________ پریا
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 جستجو
پیوندها
علي زندي فر
دوست خوبم شبكه 4 مرضيه جون خبرنگار خديجه جون مهدي رسم زندگي محمد جون محمد رضا کاظم آقا منتظران کتايون يک دوست به نام زندگي يلدا امين رضا احمد آخرين رستاخيز از ديار آشنا آقا رضا منصور مهتا ميثـــــــــــــــــــــــــم رضا(چه آسان ميشود از ياد رفت) شاهــــــــين ســـــــــــــارا مهران فاطمه بـــــــــــهرام غزل قصر قرمز غم نوید کاوش باغ بارون زده حس غريب سرزمين بهترين ها ياد محبت و زيبايي ياران **فردين** نابود و خاکستر گشته ايم باران سبز آنا آخرين ايستگاه شب بريهه سکوت(مهدي) ندا کلبه باران (فرشيد) انجمن شاعران مرده شيرين هر کسي به رسم دوستي دلم را شکست تفريح سرگرمي(ابوالفضل) سياه و سفيد نگين غزل کوهيار blogfa شعر و ادب سبو اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
تاب بنفشه مي دهد طره ي مشک ساي تو پرده ي غنچه مي درد خنده ي دلگشاي تو
|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:43
دریغ...
برگه برگه ی دفترم پر از صحبت های من با دیوار های تهی پیکر است . با دیوار هایی که ناله های مرا شبانگاهان تا صبح شنیده اند... دفترم دیگر بوی حیات نمیدهد..مدت هاست که من مرده ام.. مدتهاست.... اما من از خودم هم بی خبرم ...قلبم را باخته ام در شرط بندی این دنیای تهی از انسانیت ..به قیمت هیچ .. قیمت عشق گزاف است و دست من مثل همیشه تنگ است. خاطراتم را بو می کنم.. . بوی باران می دهد . آیا می فهمی.؟؟ چرا این سکوت را نمی شکنی؟؟ چرا کسی به سوال های من پاسخی نمی دهد تا التیامی باشد بر زخم های کهنه ...؟؟؟ من پیر شدم ...من در جوانی پیر شدم ...و فرتوت جسمم را نمی گویم ...روحم پیر شده ..روحم مرده نه....!!روحم نمرده ...روحم را کشته اند ...!!!! آیا جزای من این بود ؟؟ من که از این جهان بیکرا ن به یک چهار دیواری با یک پنجره به آسمان و هفت برادر ی که در دل پنجره بود ..یک چهار پایه و مداد و دفترم ..چیز دیگری نمی خواهم .. آیا این ها را هم از من دریغ داری؟..؟ کاغذ هایم هم مال شما...می روم ...خواهم رفت ... فریاد زنان خواهم رفت ..به خدایم که خالق تفاوت هاست و مرا در راس آن آفریده شکایتم را خواهم گفت . ساعتم از کار افتاده ...روی جداره ی مدادم خار هایی ست که دست مرا خلیده اند ... و دفترم به خون دست من آغشته ... مدت هاست که من مرده ام ..پای همان چهار پایه ..پشت پنجره ..با چشمانی خیره به هفت برادر ... ای برادرانم ...خواهرتان را در یابید....!!!
|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:25
من و خاطرات
سلام ...
اصلا یادم نمیره ۲سال پیش چه طور برای اولین بار منو .... منو که از فوتبال متنفر بودم جو فوتبال گرفته بود که دیدنی بود بسیار.......... ۲سال پیش موقع جام جهانی بود که بابام از بیرون اومد و گفت میگن فوتبال ایران و پرتغال رو تلویزیون داره پخش میکنه.... منم گفتم باباجون داری به کی میگی به کسی که از فوتبال متنفره ه ه ه ه بعد نمیدونم چی شد که تلویزیون رو روشن کردم زدم شبکه ۳... دور بین روی صورت کریستیانو رونالدو بود.... میخواست پنالتی بزنه..... فردا نشستم تکرار بازی رو نگاه کردم ببینم این اسمش چی بود... چند روز بعد رفتم مشهد و یکی دو ماهی اونجا تنها موندم و حالا من یکی از طرف دار های تیم پرتغال بودم ... .نمیدونم کدوم بازی بود که پرتغال داشت می باخت . .من با عصبانیت از روی مبل بلند شدم و...گفتم به جون خودم اگه گل بزنید ببرید من واسه همتون دو رکعت نماز می خونم ... پشتم به تلویزیون یه دفعه صدای همه بلند شد که ...... گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل با حیرت لیوان آبی که دستم بود افتاد ... دیدم همه دارن به من می خندن میگن حالا پاشو ... پریا جون پاشو برو وضو بگیر که باید نماز بخونی منو میگی...بهت زده ... بلند بلند خندیدم ....این قدر خندیدم که ....دوباره همه شروع کردن به خندیدن یکی واسم لیستشون رو مینوشت ...یکی واسم مهر می آورد ..یکی می خندید خلاصه من رفتم نماز بخونم نیت که میکردم احساس میکردم خدا داره به من میخنده... ۲ رکعت نماز میخونم واسه ی مانیش..رونالدو ...ریکاردو ....میگل .... اون زمان که جوون بودم از این کارا زیاد می کردم ..اما حالا دیگه پیر شدم ... دیگه حتی فوتبال های منچستر روهم نمیبینم.....ولی هنوز اطرافیا که منو میبینن میخندن و مسخره میکنن...
|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:34
|