تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............

 

تاب بنفشه مي دهد طره ي مشک ساي تو

پرده ي غنچه مي درد خنده ي دلگشاي تو


اي گل خوش نسيم من  بلبل خويش را مسوز
کز سر صدق مي کند شب همه شب دعاي تو


من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقام عالمي مي کشم از براي تو


دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار
گوشه ي تاج سلطنت مي شکند گداي تو


خرقه ي زهد و جام مـــي گرچه نه درخور همند
اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو

 
شور و شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاين سر پر هوس شود خاک در سراي تو

 
شاه نشين چشم من  تکيه گه خيال توست
جاي دعاست شاه من ,بي تو مباد جاي تو

 
خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سراي تو

پایدار باشید

 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
دریغ...

برگه برگه ی دفترم پر از صحبت های من با دیوار های تهی پیکر است .

با دیوار هایی که ناله های مرا شبانگاهان تا صبح شنیده اند...

دفترم دیگر بوی حیات نمیدهد..مدت هاست که من مرده ام..

مدتهاست....

اما من از خودم هم بی خبرم ...قلبم را باخته ام در شرط بندی

 این دنیای تهی از انسانیت ..به قیمت هیچ ..

قیمت عشق گزاف است و دست من مثل همیشه تنگ است.

 خاطراتم را بو می کنم.. . بوی باران  می دهد .

آیا می فهمی.؟؟           چرا این سکوت را نمی شکنی؟؟

چرا کسی به سوال های من پاسخی نمی دهد تا التیامی باشد بر زخم های

کهنه ...؟؟؟

من پیر شدم ...من در جوانی پیر شدم ...و فرتوت

جسمم را نمی گویم ...روحم پیر شده ..روحم مرده

نه....!!روحم نمرده ...روحم را کشته اند ...!!!!

آیا جزای من این بود ؟؟

من که از این جهان بیکرا ن به یک چهار دیواری با یک پنجره به آسمان

و هفت برادر ی که

در دل پنجره بود ..یک چهار پایه و مداد و دفترم ..چیز دیگری نمی خواهم ..

آیا این ها را هم از من دریغ داری؟..؟

کاغذ هایم هم مال شما...می روم ...خواهم رفت ...

فریاد زنان خواهم رفت ..به خدایم که خالق تفاوت هاست و مرا در راس آن

آفریده شکایتم را خواهم گفت .

ساعتم از کار افتاده ...روی جداره ی مدادم خار هایی ست که دست مرا

خلیده اند ...

و دفترم به خون دست من آغشته ...

مدت هاست که من مرده ام ..پای همان چهار پایه ..پشت پنجره ..با چشمانی خیره

به هفت برادر ...

ای برادرانم ...خواهرتان را در یابید....!!!

                                                      

 

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
من و خاطرات
سلام ...

اصلا یادم نمیره ۲سال پیش چه طور برای اولین بار منو ....

منو که از فوتبال متنفر بودم جو

فوتبال گرفته بود که دیدنی بود بسیار..........

۲سال پیش موقع جام جهانی بود که بابام از بیرون اومد و گفت میگن فوتبال ایران و پرتغال

رو تلویزیون داره پخش میکنه....

منم گفتم باباجون داری به کی میگی به کسی که از فوتبال متنفره ه ه ه ه

بعد نمیدونم چی شد که تلویزیون رو روشن کردم زدم شبکه ۳...

دور بین روی صورت کریستیانو رونالدو بود.... میخواست پنالتی بزنه.....

فردا نشستم تکرار بازی رو نگاه کردم ببینم این اسمش چی بود...

چند روز بعد رفتم مشهد و یکی دو ماهی اونجا تنها موندم

و حالا من یکی از طرف دار های تیم پرتغال بودم ...

.نمیدونم کدوم بازی بود که پرتغال داشت می باخت .

.من با عصبانیت از روی مبل بلند شدم و...گفتم به جون خودم اگه گل بزنید ببرید

من واسه همتون دو رکعت نماز می خونم ...

پشتم به تلویزیون یه دفعه صدای همه بلند شد که ......

گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

با حیرت لیوان آبی که  دستم بود افتاد ...

دیدم همه دارن به من می خندن میگن حالا پاشو ...

پریا جون پاشو برو وضو بگیر که باید نماز بخونی منو میگی...بهت زده ...

بلند بلند خندیدم ....این قدر خندیدم که ....دوباره همه شروع کردن به خندیدن

یکی واسم لیستشون رو مینوشت ...یکی واسم مهر می آورد ..یکی می خندید

خلاصه من رفتم نماز بخونم نیت که میکردم

 احساس میکردم خدا داره به من میخنده...

۲ رکعت نماز میخونم واسه ی مانیش..رونالدو ...ریکاردو ....میگل ....

اون زمان که جوون بودم از این کارا زیاد می کردم ..اما حالا دیگه پیر شدم ...

دیگه حتی فوتبال های منچستر روهم نمیبینم.....ولی هنوز اطرافیا که منو میبینن

میخندن و مسخره میکنن...

 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: