|
سلام.... سلامم را تو پاسخ گوي ,در بگشاي ! منم من ,ميهمان هر شبت ,لولي وش مغموم منم من,سنگ تيپا خورده ي رنجور منم,دشنام پست آفرينش ,نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم ,همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در ,بگشاي .دلتنگم... حريفا...!ميزبانا..! ... .. . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...!!! ________________ پریا
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 جستجو
پیوندها
علي زندي فر
دوست خوبم شبكه 4 مرضيه جون خبرنگار خديجه جون مهدي رسم زندگي محمد جون محمد رضا کاظم آقا منتظران کتايون يک دوست به نام زندگي يلدا امين رضا احمد آخرين رستاخيز از ديار آشنا آقا رضا منصور مهتا ميثـــــــــــــــــــــــــم رضا(چه آسان ميشود از ياد رفت) شاهــــــــين ســـــــــــــارا مهران فاطمه بـــــــــــهرام غزل قصر قرمز غم نوید کاوش باغ بارون زده حس غريب سرزمين بهترين ها ياد محبت و زيبايي ياران **فردين** نابود و خاکستر گشته ايم باران سبز آنا آخرين ايستگاه شب بريهه سکوت(مهدي) ندا کلبه باران (فرشيد) انجمن شاعران مرده شيرين هر کسي به رسم دوستي دلم را شکست تفريح سرگرمي(ابوالفضل) سياه و سفيد نگين غزل کوهيار blogfa شعر و ادب سبو اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
آن چه به جای می ماند...
او تو را راستگو بپندارد در حالي که تو دروغ گو باشي؟ (نا شناس)
((امام هادي (ع))
(مثل ترکي)
(حضرت امير)
(فرانکلين آدامز)
(دکتر علي شريعتي)
(نا شناس)
(اميل فاگو)
(حضرت محمد)
(حضرت محمد)
(مثل عربي)
(مثل اسپانيولي) |+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 11:35
i'm so tired of being here these wounds won't seem to heal when you cried i'd wipe away all of your tears you used to captivate me these wounds won't seem to heal when you cried i'd wipe away all of your tears i've tried so hard to tell myself that you're gone
|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 15:0
خدای من ...خدای تو...خدای کائنات
تنها باز مانده از یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک و خالی از سکنه ای افتاد . او با دلی لرزان دعا کردکه خدایش نجاتش دهد. روز ها به افق نگاه می کرد بلکه کسی رابرای کمک بیابد .ولی...کسی نمی آمد. سرنجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره های کشتی کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کندو دارایی اندکش را در آن نگه دارد. اما... روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود... متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود... تز شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.. و فریاد بر آورد : خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟؟؟!!! صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا جانش را نجات دهد. وقتی از نجات دهنده گان پرسید شماها از کجا فهمیدید که من درین جا هستم .. آنها جواب دادند: با توجه به علائمی که با دود میدادی متوجه شدیم....!!!! *وقتی اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است * *ولی ما نباید دلمان را ببازیم .چون حتی در میان درد و * *رنج دست خدا در کار و زندگی مان است... *
تقریبا همه ی ما این داستان هارو قبول می کنیم .. همیشه میگن بعد از یک دوره صاعقه و باران های سیل آسا همیشه هوای مطلوب و اوضاع آرامی در انتظار ماست.ولی... هیچ وقت به این نکته توجه نمی کنند که گاهی این صاعقه و باران های سیل آسا ضربات جبران ناپذیری را وارد می کنند که هرگز برگشت پذیر نیست و در همان شرایط مطلوب زخمی کهنه بر قلب ما وجود دارد...زخمی که تا ابد التیام نمی یابد .... حالمان بد نیست کم غم می خوریم کم که نه..!!هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می خواهم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟؟!! از چه بیدارم نکردی؟آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند ... عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نا به سامانی بس است کافرم!!!دیگر مسلمانی بس است .... " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم !!!! "
|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:44
و دیگر هیچ....
|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 20:10
|