تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
آبی
آبي

شبانگاهان لب درياچه ميرفتم
و مي گفتم به خود
او يک شب آن جا ديده خواهد شد ...
من او را پيش از اين هرگز نديده
نام او را نيز نشنيده
ولي انگار با هم روزگاري آشنا بوديم
نمي دانم کجا بوديم ...
که من در نيلي چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها در شنا بوديم
شبي آمد ,وليکن دير وقت آمد...
نه فانوسي نه مهتابي...
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر توفان
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري
ولي دردا....
ولي دردا چه تقديري...؟!!!
من او را باز هم نشناختم,زيرا
که شب تاريک بود و موج نيرومند
از آن سو قصه ي تلخي است
اي افسوس,اي اندوه...
او را موج ها بردند...!!!
واينک..
هر سحر در قلب من ,نيلوفري نمناک مي رويد...
...
..
.

واينک ...

هر سحر در قلب من ,نيلوفري نمناک مي رويد...

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 13:44 |