تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
هبوط....درد بودن
 

                                                 هبوط درد بودن...!!!

 

                                               تو قلب بيگانه را مي شناسي
                                         زيرا که در سرزمين مصر بيگانه بوده اي


گاه او را ميبينم .گاه او را مي شنوم.گاه اورا مي بويم .گاه او را مي چشم
گاه اورا مي سنجم . وزن مي کنم.گاه او را حس مي کنم.گاه او را درک مي کنم.گاه او را لمس مي کنم.
گاه اورا مي يابم که مرا مملو از خويش کرده است.گاه خود را صراحي يي ميبينم که از او پر شرابم.گاه دلم را چشمه ساري مي يابم که او در آن مي جوشد.گاه خود را قنديلي ميبينم که او در من  مي سوزد ,مي گدازد,گرمم مي کند,داغم مي کند ,بي طاغتم مي کند.به فغانم مي اورد همچو سپند بر آتش از جا مي پراندم.از خانه ميراندم .به خيابان ها و ميدان هاي خلوت خلوت مي کشاندم.و دريغا که نمي دانم چه بگويم ؟دريغا که نمي دانند چه مي گويم ؟خيابان خلوت را هم نمي فهمند ...!!!
حلاج شهرم که کسي نمي داند که زبانم چيست ؟ که دردم چيست ؟ که عشقم چيست ؟ که دينم چيست ؟
که زندگيم چيست ؟که جنونم چيست ؟
که فغانم چيست ؟ که سکوتم چيست ؟!؟
...
اي دنياي نا شناخته اي که به تازگي به تو رسيده ام ,تو را پيش ازاين نديده بودم .پيش از اين دور از تو در اقليم ديگري مي زيسته ام .من از کشور ديگري آمده ام اما با کوه و دشت تو .با رودها و درياچه ها و مزارع سرسبزو باغهاي خرم و پرندگان رنگين و زيباي تو ,با "آسمان و ماه" و خورشيد و ستارگان تو آشنايم ,سخت آشنايم
آنها نيز با دل من آشنايند و من همه ي عمر به دنبال تو مي گشتم
من در روح اجدادم تو را مي جستم...من آنها را به سوي تو مي کشاندم...من اکنون کاشف سرزمين تازه اي نيستم ,من وطنم را يافتم!!
من در غربت زادم ,پدرانم همه در غربت زادند و زيستند و مردند و هرگز با غربت خو نکردند.هر گز با مردم سرزمين بيگانه نساختند.دل نبستند ,دل نبستم...!!
همواره در حسرت ميهن خويش ,سرزمين روح و سرشت و نژاد خويش بودند.ياد او را لحظه اي از ياد نبردند.از ياد نبردم...!!
و من نيز  با باغهاي سبزو سرخ سرزمين بيگانه انس نبستم .مرا نفريفتند.همچنان استوارو صبور دل به جست و جوي سالين دراز بستم و تورا يافتم ...
اي آشيانه ي من ,اي که از آب و گل توست جان و تن من .اي که در تو من آواره نخواهم بود.در دامن مهربان تو آرام خواهم شد .در کنار تو پريشاني و غربت و بيگانگي را از ياد خواهم برد....
نمي داني که چه نيازي به گم شدن دارم .به نيست شدن دارم ,دوست دارم در پيچ و خم دشتهاي نا پيداي تو گم شوم.در عمق درياهاي اسرار آميز تو غرق شوم.در قلب صحراهاي خيال انگيز تو محو شوم .دردهاي کهنم را در زير آسمان تو به فرياد سر دهم.از درونم بيرون ريزم ...
عقده هاي بيرحم گريه را که حلقومم در چنگالهايشان اسير است و به خفقانم آورده است در دامان نوازشهاي عزيز تو بگشايم.بي تابيم را که عمري در پس پرده ي سياه  غرور زنداني بودند در کف دستهاي خوب تو رها سازم ...
آن گرگ مغرور وحشي صحرا را هنوز ميشناسي؟
آنکه نيمي از زندگي را تنها در دل شبها و زمستانها و در زير باران و برف و سرما همچون صخره اي ايستاده بودو به صداي هيچ پايي پلک نميزد
و به آواي گرم هيچ دعوتي سربر نمي کرد.آنکه از شهر و گرما و خانه مي هراسيد ,اکنون  همچو پرنده ي مجروحي سراسيمه و هراسان مي نالد و خودرا بيتابانه  بر در و بام اين برج غريب مي زند تا به درون آيد و در تو پناه گيرد که زمستان سخت است و شب هولناک است و تنهايي بد است!!
رهايي هراس انگيز است ,او در انتظار تو بود .چشم به راه تو بود.تو را مي خواست .تو را مي جست....
نه او از يافتنت نوميد بود .او سرنوشت پدرانش را در پيشاني خويش مي خواند.ميدانست که تو هستي اما نمي دانست که تو را خواهد يافت...
بي تو نمي خواست به سفقي پناه برد که آن نه سقف تو باشد .نمي خواست به روشنايي يي آيد که آن نه روشنايي نگاه تو باشد .نمي خواست به پناهي بگريزد که آن نه دامان تو باشد . نمي خواست به نغمه ي نوازشي گوش فرادهد که آن نه از حلقوم ناز تو باشد .نمي خواست به آتشي گرم شود که آن نه آتش عشق تو باشد .نمي خواست به چيزي دل بندد که آن نه ايمان تو باشد...
اي که هواي من شده اي دم زدن در تو حيات من است .اي که در گذرگاه عمر تو را يافته ام .تو مرا مي سازي و من تو را مي سازم .
تو مرا مي سرائي و من تو را مي سرايم
تو مرا مي تراشي و من ترا مي تراشم
تو مرا مي نگاري و من تو را مي نگارم .من تو را ب صورت خويش مي سازم و از روح خويش در تو ميدمم که همانند مني ...
اما افسوس ,افسوس که تو در زمين نيستي,تو بر روي زمين نيستي
.
زمين از آن ما نيست ,زمين از آن ديگران است .بر روي اين خاک هر دو غريبيم
هر دو بي کسيم .هر دو اسيريم .زمين را براي زندگي ساختند و ما نه براي زندگي آمده ايم .زندگي را براي سعادت ساخته اند و ما نه در جست و جوي سعادتيم ...
اي که تو در را در گذر نسل ها و عمر ها يافته ام ,من نيز هر لحظه پيوندم را با زمين مي گسلم .با آسمان آشنا شو .با ستارگان انس بگير .با آسمان شبها خوبگير ,آنجا وطن ماست .سرزمين آزادي ماست .ميعادگاه آزاد ماست
من در هر ستاره .در جلوه مهتاب ,در عمق تيره ي هر شب ,در هر طلوع,در هر غروب ,چشم به راه آمدن توام .بيا .هر شب بيا .از ستاره ها نشان مرا بپرس .از مهتاب سراغ مرا بگير, از سکوت کهکشان ها زمزمه ي مهر جوي مرا با خود بشنو !
از پهنه ي ابديت ,جاودانگيه انچه با هم ساخته ايم ,درهم نهفته ايم .با هم داريم .آنچه مارا ساخته است ,آنکه مارا آفريده است ,آنکه مارا بهم آشنا کرده است ,آنکه مادر ماست .خداي ماست .روح هر دوي ماست ,نمي دانم چه ي ماست ,چه کاره ي ماست .آنکه ماست ,آنرا که ماست ,آنرا که دو نيمه را يک سيب کرده است .آنکه دو نيمه را يک خويش کرده است ...درياب!
بيا ...هر شب بيا .در خلوت هر مهتاب تنهايم ,در سايه ي هر شب  چشم به راهت گشوده ام .در پس هر ستاره پنهانم.در پس پرده ي هر ابر در کمينم .بر سر راه کهکشان ايستادهام .بر ساحل هرافق منتظرم .بيا .خورشيد که رفت بيا .شب را تنها ممان .تاريکي را بي من ممان .من آنجا بر تو بيمناکم که با شب تنها نماني ,با ديو شب تنها نماني .ديو شب بي رحم است ,گرسنه است
وحشي است ,خطر ناک است  و حشتناک است ..
پرنده ي معصوم و کوچک من !آفتاب که رفت پرواز کن .از روي خاک برخيز..اين خرابه ي غمزده را ترک کن.بس است .مي دانم که ديگر طاقتت طاق است ..ميدانم که به جان آمدي.ميدانم که زمين بر دوش هاي شکننده و نازکت سنگيني مي کند.ميدانم که اين کوه ها ي بلند سنگين بر سينه ي لطيف و مجروحت افتاده اند و راه تنفس را بر تو سد کرده اند.
مي دانم که در زير سقف کوتاه اين آسمان رنجوري ..مي دانم که بر سر باد هاي سرد خزاني گلبرگهاي نازکت ميريزد ...زرد مي شود در کوير خشک و تافته ي اين ملک خشک مي شوي .در گندزار زنگي گنديده ي آدميان عطر ياس آرزو هاي معطرت ميميرد...
...
گل من پرپر نشوي که بلبلي در باز شدن غنچه ي لبخند تو زبان به سرود باز کرده است.
شمع من خاموش نگردي که چشمي در پرتو پيوند تو به ديدن آمده است .ساقه ي گلبن بهار من نشکني که دلي در رويش اميدوار تو دل بسته است.آفتاب من غروب نکني که شاخه ي آفتاب گرداني به جست و جوي تو سر بر داشته است....!!!
اي که تو آن من ديگرمي..!!!
اي که تو آن من ديگرمي..!!!

نمي دانم او من شده است يا من او گشته ام ,آنچه هست و من آن را در خود مي يابم اين است که ما يکديگر شده ايم و چه فهمي در اين جهان هست که بفهمد که يکديگر شدن چيست؟!!؟
اي که تو را پس از چهار نسل پياپي ,پس از يک قرن مدام بر سر راه اجداد بزرگ و پاکنهادم يافته ام!من به تو محتاجم ,باش!اي که تو را نمي دانم چه بنامم ,همه ي کلمات با آنچه ميان من و تو است بيگانه اند,کلمات خدمت گزاران پست ديگرانند و من هيچ کلمه اي را براي گفتگوي با تو  شايسته تر از "سکوت" نيافته ام !ايا سخن مرا مي شنوي ؟
هر جا هستي ,لحظه هايي را براي شنيدن سخنان من بگوشه ي ساکتي پناه بر و به من گوش ده ,آيا در آن لحظاتي که همه جا در سکوت آرام گرفته است و همه چيز خاموش شده است صداي مرا نشنيده اي که با تو سخن مي گويم ؟
من همواره در خلوت غمگينم با تو گفتگو دارم ,تو در تنهايي من هميشه هستي ,هر گاه که به انزواي خاموشم سر ميکشم توحاضري و با چهره ي مهربان و لبخند نوازشگر و نگاههاي تسليت بخش خويش پيشم مي خزي ,گرد ملال زندگي را از رخسارخسته ام ميزدايي ,لبخند اميد بر لبان تلخم مي نشاني ,تسکينم     ميدهي . آرامم مي کني .توانم مي بخشي.جانم ميدهي.اميدوارم ميکني.مرا به يادم مياوري.سيرم ميکني.سيرابم ميکني.مغرورم ميکني.خودخواهم ميکني.تلخيهارا از جانم مي شويي .جراحتها را در قلبم مرهم مينهي.درد ها را در روحم التيام ميدهي. رنجهارا در جانم محو ميکني.راضيم ميکني.تو اکسير مني.تو معني زندگي مني.تو سر منزل هر سفر مني.تو سرچشمه ي هر عطش مني.تو خوب ترين من هاي مني.تو روح کالبد مني.تو نگاه چشم مني.تو نبض رگهاي مني.تو تپش دل مني.تو گرماي تن مني.تو وزن بودن مني.تو دم هر نفس مني.تو هر لحظه ي عمر مني.تو مخاطب هر خطاب مني.تو گيرنده ي هر نامه ي مني.تو مناداي هر نداي مني...
تصويري که سالهاي دراز بوده و هست و همواره آنرا دوست ميداشته ام و همواره آنرا با خودم خويشاوند مي يافته ام و ميدانستم که اين عکس يادگاري کسي است که نميدانستم کجا اورا ديده ام ؟ کجا هست ؟ اسمش چيست ؟ اما ميدانسته ام که اين چهره ي عزيزي است که با من بسيار نزديک است.مثل اينکه ,نه ,حتما مارا از يک مشت گل سرشته اند.مثل اينکه در دنياي ديگري پيش از اين با او زندگي ميکرده ام .اهل يک مملکت بوده ايم.خيلي با هم رفيقيم و همروح . مثل اينکه اصلا يکي هستيم و يا يکي بوده ايم و بعد ها که نميدانم کي و کجا,آن سر و سامان بهم ريخته و قيامت شده و در اين دنيا ديگر اورا گم کرده ام و هنوز اورا نيافته ام .نديده ام .اما خاطره اي گنگ ولي بسيار سنگين و زنده از او همواره در من بوده و هست و مرا همواره در پي خويش ميکشانده و در هر چهره اي او را ميجستم و نميافتم و هر صداي پايي مرا بخود آورده که شايد اوست و نبوده..و با صداي هر دري از شوق پريده ام که اوست و نبوده است...و کم کم از يافتنش نوميد شده ام و از ياس ديگر به هيچ صداي پايي گوش نمي دهم و هيچ صداي دري مرا از خويش بدر نمي برد.و در هيچ آوازي طنين آشناي او را نمي شنوم.و کم کم يقين کرده ام که او نيست .شايد او اصلا به اين دنيا نيامده است و همانجا مانده است...شايد هم هست و من او را نميبينم ...شايد هم کشي هست که نمي گذارد او را ببينم...!!؟
اما چهره اش در نظرم آشناست و تصويرش در ضميرم زنده است و هم اوست  که همه ي چهره ها را در چشمم بيگانه کرده است و هم اوست که من او را تنها خويشاوند و تنها دوست و تنها هم وطن و هم خون  خود در اين غربت زندگي و غربت دنيا ميدانم و نيست و همواره آرزوي يافتنش و دغدغه ي گم کردنش و خاطره ي آن "نميدانم کي هايي"که با او بوده ام و با هم بوديم و او مرا بس بود و من او را بس بودم و من او را در خويش ميديدم و او مرا در خويش ميافت  و من خود را در او ميديدم وو در کنار او گويي خود را در کنار هستي ميديدم و مرز انتهاي هر چه هست ...در حضور همديگر گوئي هيچ کس غايب نيست و گويي هيچ کس حاضر نيست .هيچ چي  نيست که نباشد .با او اضطراب "نا گفته ماندن"نبود.سکوت نبود.و گفتن نبود.نياز نبود.انتاظار نبود.تشنگي نبود.هراس نبود.شور جواني نبود.سدري پيري نبود.جواني نبود.پيري نبود.تظاهر نبود.دروغ نبود,فريب نبود.تصنع نبود.و نمودن و بودن نبود.تناقض و تضاد نبود .يک من بود و نيازي به تحمل کشيدن بار چندين من نبود!!!
هيچ چيز نبود و همه چيز بود...
در ميان ما فضا نبود و خلا نبود و نزديک شدن ها و دور شدن ها نبود.کلمه نبود و "شرط "نبودو مرگ هراسناک نبود.سخت سخت نبود.اگر دو تن چنين  خويشاوند ,چنين دوست با هم بميرند مرگ هراسناک نيست .هراس از مرگ آنست که گريبان آدمي را تنها ميگيرد و جدا ميکند .با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نيست با هم مردن سخت نيست که اگر بگويم لذت بخش است باور نميکنند .با هم رنج بردن تلخ نيست که اگر بگويم شيرين است باور نمي کنند.با هم زيستن و در زيراين آسمان دم زدن غربت نيست همه بديها سختي ها تلخي ها و بي طاقتي ها و وحشتها همه از تنهايي است .از مجهول ماندن است .جدا مردن است .نميدانيد سلول تنگ و تاريک زندان اگر زنداني تنها نباشد فراخ است .بيکران است...
اما ميدانيد که بر روي اين خاک اگر تنها بمانيم چقدر تنگناي کور است و افق ها چه ديوار هاي سخت و بلندو نزديک است و آسمان چه سقف کوتاه سنگين است.!
و من که او را از آن روز که به اين دنيا افتادم گم کردم و هر چه گشتم نيافتم تصويرش را در عمق فرو بسته و پاک خويشتنم در قابي از خود خودم.از عزيزترين و خوب ترين تکه هاي جانم گرفته بودم و بيادگار آن ايام نگاهش ميداشتم و چون از يافتنش مايوس بودم و نگاهم را از عکسش بر نمي گرفتم و چون از يافتنش نوميد بودم سر از درون خويش بيرون نمي کردم که تصويرش در درون بود و من رنج تنهايي و غربت و بيگانگي را در درون فراموش ميکردم که در بيرون با همه تنها بودم .که در بيرون سکوت بود...و غربت بودو بيگانگي و نا آشنايي و در درون تصوير او بودو در درون تنها نبودم و اين بود که از هر دستي که حتي به مهر ميکوشيد که مرا از اندرون بدر آورد بيزار بودم...و از هر که مرا رها ميکرد و به خود وامي گذاشت ممنون
بودم و چنين بود که هميشه دشمنانم را و نا آشنايانم را در دل بيشتر از دوستانم و آشنايانم دوست ميداشتم.يعني کمتر بيزار بودم..
بيرون خود را سراسر متروک ميديدم و درونم را پر و آباد که تصوير او که با من سخن مي گويد بمن مينگرد,با من هست, در درون من بود ...
_________________________
*خواستم بنويسم ...هر آنچه که دارد مرا نابود مي کند به روي کاغذ بياورم
شايد حالا که ديگر صدايت را نمي شنوم ..حالا که ديگر نميبينمت ..حالا که ديگر به خيالاتم هم سفر نميکني باد نوشته هايم را برايت بياورد...
فقط اميوارم پنجره را نبندي...پرده را کنار بزن...*
اما کاش حرف هاي دل من را "شعار "نميدانستي..کاش...!!
کاش باور ميکردي...
باور ميکردي که...

.....

..

.
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم ...

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 15:13 |

آخرین رد پاهای من ...!!!
 

مرا کسي نساخت ,خدا ساخت,نه آنچنان که "کسي مي خواست "که
من کسي نداشتم ,کسم خدا بود ,کس بي کسان .او بود که مرا ساخت,آن چنان که خودش خواست .نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگرم".من
يک گل بي صاحب بودم .مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاک و در زير آفتاب ,تنها رهايم کرد."مرا به خودم واگذاشت
".عاق آسمان!!
کسي هم مرا دوست نداشت ,به فکرم نبود.وقتي داشتند مرا مي آفريدند ,مي سرشتند کسي آن گوشه خدا خدا نمي کرد...!!
وقتي مي خواستند کار دل را در سينه ام آغاز کنند ,آشنايي دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگرددو از خزانه ي دلهاي خوب
بهترين را برگزيند....

 

 


|+|