تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
منظومه ي خسرو شيرين نظامي زيبا ترين منظومه ي عاشقانه در ادب فارسي است.خسرو پرويز شهريار خوش گذران ساساني دل در گرو محبت شيرين شاهزاده ي ارمني دارد.در ميانه ي راه عاشقي فرهاد فريفته ي شيرين مي شود و خسرو براي برداشتن رقيب از سر راه او را به کندن کوه بيستون مي گمارد.فرهاد هنرمند تنديسگر در آن کوه به بريدن سنگ مشغول مي شود و سرانجام جان بر سر دل دادگي مي نهد
...

(مناظره ي خسرو با فرهاد)
 
نخستين بار گفتش کز کجايي؟
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند ؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشق بازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت از دل تو مي گويي من از جان...
بگفتا عشق شيرين بر تو چون است ؟
بگفت از جان شيرينم فزون است
بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب؟
بگفت آري چو خواب آيد ,کجا خواب؟
بگفتا دل زمهرش کي کني پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامي در سرايش؟
بگفت اندازم اين سر زير پايش...
بگفتا گر کند چشم تو را ريش؟
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا گر کسيش آرد فردا چنگ؟
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نيايي سوي او راه؟
بگفت از دور شايد ديد در ماه
بگفتا دوري از مه نيست درخور
بگفت آشفته از مهدور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داري؟
بگفت اين از خدا خواهم به زاري
بگفتا گر به سر يا بيش خشنود؟
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا دوستيش از طبع بگذار
بگفت از دوستان نايد چنين کار
بگفت آسوده شو کاين کار خام است
بگفت آسودگي بر من حرام است
بگفتا رو صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نيست
بگفت اين,دل تواند کرد,دل نيست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوش تر چه کار است؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمن اند اين هردو بي دوست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
بگفت او آن من شد زومکن ياد
بگفت اين کي کند بيچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وي نگاهي؟
بگفت آفاق را سوزم به آهي
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نيامد بيش پرسيدن صوابش
به ياران گفت کز خاکي و آبي
نديدم کس بدين حاضر جوابي....

(نظامي)

|+| نوشته شده توسط پریا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 10:13 |

خزان سنگین
تو که از دردم آگاهی...


دوباره فرا رسيده پاييز زندگي ام ...کاش منظورم را بفهمي,کاش بداني منظورم
از پاييز چيست...!
من اين فصل هاي مکرر را نمي گويم ..خطاب من چيز ديگري است ...
هنگامي که نور با انگشتان گرمش,در قفس تنهايي ات را مي گشايدو ريه هايت را هواي بي بعد پر مي کند,هوايي که از شدت آن سينه ات به درد مي آيد...لذتي عجيب دارد...!
هنگامي که در تاريکي مطلق آسمان اطاقت,قرص ماه طلوع مي کندو روشنايي را به تو هديه مي دهد,حسي عجيب سراسر وجودت را پر مي کندو تو لبريز مي شوي...!
هنگامي که سالها بغض و سنگيني درون سينه ات را براي گوشي که تو را مي شنودتو صيف مي کني...برايش مي گويي ,گفتني هايي را که تا به حال از مرز قلبت تجاوز نکرده اندو قصد خفه کردن تو را داشته اند,عروجي است که تو را به آسمان ها پرواز مي دهد..
عادت کردن به اينها ,خود همانند شناور بودن در اقيانوسي است پهناور,آبي آبي به رنگ چشمان خدا..!!!
اما همه ي اين حس هاي خوبي را که گفتم هميشه ترسي تهديد مي کند..
ترس باز گشتن,به روز هاي گذشته..به عدم ..به شب هاي تنها تر از تنهايي ...
به خستگي تاريخ دفترم..به سنگيني قلبم..
پاييز زندگي زماني مي آيد که تو را باز گردانند به شرايط گذشته..
به تنهايي تنها تر از عدم...به سکوتي ساکت تر از ديوار هاي اطاقم...
به تاريکي تاريک تر از عمق اقيانوس وجودم...به وحشتي که وحشتناک تر از نبودن توست در ميان اين دقايق...توصيفات گنگ من کار ساز نيست...
چرا که رنگ از لب قلمم پريده ..مغزم خالي شده و قلبم از درد مملو است
...
"پشت سر خاطره ي موج به ساحل ,صدف سرد سکون ميريزد..."
من نمي خواهم باز گردم..نمي خواهم..!
چرا مرا باز مي گردانيد..؟!؟
حال پاییززندگي ات زماني مي آيد که انگشتان گرم نور ,گرماي حيات بخش خود را از تو دريغ کنند...و ريه هايت را فنا پر کند...
هنگامي فرا مي رسد که در اوج لحظاتي که غرق تماشاي ماه آسمان هستي...در اوج لحظاتي که عادت به حضور ماه در آسمان تنهايي ات داشته اي,ماه برود...
هنگامي که در تنهايي و تاريکي عدم,در سکوت سرد تنهايي ات دست و پا بزني و کسي گوش به فرياد هايت ندهد...!
کسي باز نگردد...دستت را با دست گرم خويش نگيرد...حال که محتاج کمک هستي,
ياري ات نکند و تو را از اين مرداب عميق نجاتت ندهد...اين است
نشانه هاي برگ ريزان خزان زندگي ات...


1پ.ن)سلام بهتر از جونم...تولدت مبارک.نمي دوني چه شعفي توي وجودمه.من از تو بيشتر ذوق دارم انگار تولد خودمه...البته همين طور هم هست
چون با وجود تو منم وجود دارم ...من بي تو هيچم...
اگه ميبيني روز تولدت به دستت هديه نمي رسه ,تقصير من نيست ,تقصير خودته ها گفته باشم ...!!!:-)
2پ.ن)مهتا و نيناي عزيز دلم واستون تنگ ميشه .اميدوارم که هر جا هستيد موفق باشيد نيناي عزيز بدون که من هيچ وقت قصد جدا کردن تو رو از مهتا نداشتم ...هيچ وقت اين قدر پليد فکر نکردم ...هيچ وقت ,من شما دوتا رو قد هم و با هم دوست داشتم .
3پ.ن)چي بگم؟؟دوباره بايد بگم که :بمان اي گل که تو تاج سرم هستي...
4پ.ن)هر چند که نخواستن تو يعني انتهاي خرد شدن من و غرورم...اما بهت مي گم: اي عشق راه دور من ,شکست دل مغرور من ,حادثه رفتن تو بود,مهم نبود غرور من .مهم نبود شکستنم ,به پاي تو نشستنم,مهم تو بودي عشق من ,نه قصه ي دل بستنم...
5پ.ن)آرزو مي کنم شرايط خيلي سريع تغيير کنه گرچه که 6ماهه که تغيير نکرده
شايد با رفتن من از اين وادي غريب همه چي درست شه .البته شايد که نه,حتما.
6پ.ن)دوست هاي خوب من .مهمون هاي خونه ي مجازي من.ببخشيد  که اگه مدتيه پيشتون نيومدم.آخه 9ماه ديگه کنکور دارم و هرروز که ميگذره مشغلم بيشتر ميشه .
من شرمنده ي همتون هستم.در هر صورت ما مخلصيم در بست .
7پ.ن)مهتا يادت مياد به مولا...آخ آخ .چقدر الکي خوش بوديم ...
هر روز صبح که همو ميديديم واسه هم اخبار ورزشي تعريف مي کرديم .
ميشستيم اسکار ميديديم .يادته؟؟خداييش که خيلي الکي الکي خوش بوديم .
اما حالا مدتيه که ماه به ماه هم رنگ لبخند منو نميبينيد...کم کم خودمم نميبينيد...!!
8پ.ن)آقا, دبير فيزيک ما خيلي مرخصه .منم مي خوام دبيرمون آقاي کمالي باشه .
مي خواستم به دبيرمون بگم:خب خدا رحمتت کنه,اين چه مدله تدريسه ؟!:-)
9پ.ن)راستي به آقاي کمالي بگو يه فضايي رو بينتون واسه تمرکز بذاره.خدا وکيلي اين مهسا خوب حرفي زد.خدا رحمتش کنه:-)

                                                   

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 22:59 |