تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
یلدای کویر....!!!
یلدای کویر....

 

امشب يلداي کوير است ,چرا که تک بوته ي خارش را از او گرفته اند.
امشب کوير در فکر است که چگونه شبش را با ستارگانش به پايان رساند
کوير غرق در تفکر ,به معقوليت بشر شک مي کند ...!
به انسانيت اش شک مي کند...!
چرا که تک اميد کوير را از او گرفته اند چرا که تک همدمش را ربوده اند!!
کوير نالان است و کوير هفت برادر را در آسمان نظاره مي کند و
به ياد هفت همدم خودمي لرزد...!
که چگونه با گرفتن تک به تک آنها هر شبش را به يلدايي طولاني تر از قبل
مبدل کرده اند...!؟
کوير مي خواهد
 اشک بريزد اما اشک را نيز در وجودش خشکانيده اند!
دوباره مي لرزد !تلاطمي در وجودش است .
ترسي دارد اما به خود نمي آورد!
دوباره يلداي خود را با ستارگانش سپري مي کند.
او مي داند که اگر بشر به ستارگانش نيزصعود کند آنان را هم خواهد ربود ...!!!!

 

او مي داند که اگر بشر به ستارگانش نيزصعود کند آنان را هم خواهد ربود...!!!

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 15:30 |

چراغ چشم تو...
چراغ چشم تو ....

تو کيستي که من اين گونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .

تو چيستي که من از هر موج تبسم تو
بسان قايق  سرگشته روي گردابم!

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپيد ؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه,همره نسيم ؟
تو از کدام سبو ؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين ,آه!
مدام پيش نگاهي ,مدام پيش نگاه!

کدام نشئه دويده است از تو در من ؟
که ذره هاي وجودم تو را که ميبينند ,
به رقص مي آيند,
سرود مي خوانند !
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو که برو در دهان شير بمير !
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !
ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

ترا به هر چه تو گويي ,به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه ,صبر مخواه...!!!

که صبر راه درازي به مرگ پيوسته است !
تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته است .
همه وجود تو مهر است و جان من محروم ...
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است...!!!

 

 (فریدون مشیری)

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 13:25 |