تبليغاتX
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
به کجا می روی ای مسافر درنگی............
پيامبر عشق
پيامبر عشق

عشق آندم که خواندت روان شو ,گرچه راهش سخت و تند شيب.
آن گه که بال هايش در برت گيرد به آن نگاه دار ,گرچه شمشيرپنهان در افکارش
زخم آورست و پر آسيب .
آن گه که با تو سخن گويد باورش کن ,گرچه صدايش چون باد شمال ,
باغ روياهايت در هم شکند .
هم تاجت بر سر نهد و هم بر چليپايت کشد.
گه رشدت دهد ,گه هرس شايدت کرد .
 به بلندايت بر آيد و نازک ترين شاخه هاي جنبان در آفتابت را نوازش کند .
به ريشه هايت نيز فرود آيد و ژرف ترينشان را که به دل زمين چسبيده ,به
لرزه در آورد .
چو سنبله ي ذرت به خويشتنت نگاه دارد ,چو خرمن کوبان ,از پوست برهنه ات دارد .
به پرويزن ريز آوند خود بيزدت و از خاشاک آزادت کند.
به سنگ درشت خود کوبدت و سپيدت سازد .
آن گه که بورزدت تا که نرم و سازش پذيز شوي .
و بر آتش قدسي خويش نهد تو را که نان مقدس شوي از براي سور سپنت خدا.
و اين همه را عاشق با تو کند تا مگر راز هاي دل دريابي و از سر آن ,پاره اي
از دل هستي گردي.
اما اگر از ترس تنها آرامش عشق و لذت آن جويي ,بهتر آن است که برهنگي خود
پوشي و از آسياب عشق به سلامت پاي کشي .
به جهان بي فصل خويش خنده زني ,اما نه تمامي خنده ي خويش را ,و بگريي ,
اما نه تمامي اشک خويش را .
عشق تنها خويش را دهد و تنها از خويش ستاند .
عشق نه تصاحب کند ,نه تصاحب گردد,زيرا که عشق بر خويش بسنده است .
آن دم که عاشق شوي نشايد که گويي خداوند در من است .بلکه گويي
"من در دل خدايم
"
و مپندار که تو عشق را هدايت تواني کرد ,زيرا که عشق اگر تو را شايسته يابد
به راه خود هدايت کند .
عشق سري جز بر آوردن خويش ندارد .
اما اگر عاشقي و شوقي داري بگذار شوق تو آن باشد که :
آب شوي و چون جويباران در شب نغمه سرا
درد احساس شکننده را دريابي
از ادراک عشق زخماگين گردي
خود خواسته و شادمان خون ريزان باشي
سحر گاهان با دلي پر گشاي بيدار شوي و سپاس روز ديگر با عشق گزاري
نيمروز بياسايي و در نشئه ي عشق شناور گردي
پسين گاهان سپاسگزار به خانه باز گردي
و شبان گاهان به آفرين معشوق در دل و سرود ستايش بر لب سر به آسايش نهي.

 

کتاب آوای جبران                                        

|+| نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 20:16 |